مهسا ساداتمهسا سادات، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

مهسا سادات نازپري

22 بهمن

اولين شركت مهسا سادات در راهپيمايي 22 بهمن   البته خانم كل مسير راهپيمايي رو خواب تشريف داشتن و اين پرچم رو وقتي خواب بود داديم دستش چند تا عكس ديگه در ادامه مطالب جمعه 90/11/22  شش ماه و 8 روز اين آقا پسر خرگوشي هم يه عكس با مهسا  انداخت و پرچمش رو گرفت و برد   ...
1 ارديبهشت 1391

سيد خانم

مهسا، سادات مي شود اولين عيد غدير مهساسادات - تهران - خونه مامان بزرگ انگار مهسا سادات تازه فهميده كه سيده و از اينكه بهش مي گن "سيدخانم " تعجب كرده. عمه هاش و عموهاش اون روز كلي تحويلش گرفتن و از شال سبزش خوششون اومده بود. اما سيد خانم به هيچ كس عيدي نداد!  سه شنبه  ٩٠/٨/٢٤  سه ماه و ١٢ روز ...
27 اسفند 1390

مسافر كوچولو

  اولين سفر مهسا سادات به سرزمين آبا و اجداديش اصفهان ب ا اينكه 5 ، 6 ساعتي تو راه بوديم اما مهسا گل مثل هميشه خانومي كرد و نه بيقراري كردو نه بدانقي همش مي خوابيد بيدار مي شد،  مي خوابيد بيدارمي شد،مي خوابيد بيدار مي شد، تا اينكه رسيديم نمي دونم چه خوابي مي ديد . ( لطفا روي عكس مكث كنيد تا موضوع خوابش رو ببينيد)     اينم اولين عكس مهسا وقتي تو روز عيد قربان رفت سرخاك بابابزرگ عزيزش و باهاش كلي حرف زد. البته چون هواسرد بود زودي رفت تو ماشين و خوابيد. یکشنبه ٩٠/٨/١٥ سه ماه و سه روز ...
27 اسفند 1390

بازار گردي

مهسا سادات همراه " مامايم و بابايم " براي اولين بار در سن 2 ماه و 10 روزگي رفت به بازار ستارخان . يك ساعتي رو كه اونجا بوديم با دقت زياد  به آدما و مغازه ها نگاه مي كرد . يه خانومه هم كه داشت از كنارش رد مي شد گفت : " خدايا مثل فنچ مي مونه"     بازار ستارخان بازار ستارخان كه ميگن اينه من كه خوشم نيومد " مامايم و بابايم" به اسم گردش منو آوردن اما انگار به نام منه و به كام اونا جمعه ٩٠/٧/٩٠  دو ماه و ١٠ روز ...
27 اسفند 1390

بابابزرگ حسين

  بالاخره مهساسادات بعد از شش ماه رفت سرخاك بابابزرگ حسينش تا بابابزرگ، سومين نوش رو هم ببينه   سلام بابايي حسين بالاخره اومدم ديدنت ببخش كه دير شد تقصير مامايم و بابايمه دلم واست يه ذره شده بود جمعه 90/11/14  شش ماه و 2 روز ادامه عكس ها ...
12 اسفند 1390